تبليغاتX
سایه روشن های یک زن

سایه روشن های یک زن

بانوی باد

1413

تمام شب را قدم خواهم زد ...

رویای تاریک تو

و صبح روشنی که از پس نگاهم خواهد تابید ...

تو را به باد سپردم ...

من بر می گردم

و آغوش به هر چه زندگیست وا می کنم ...

حالا که مرگ تو بهانه ای برای بازگشت من شده

چرا در سیاهی شب بمانم ... ؟

 تمام شب را قدم خواهم زد ...

چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388بانوی باد | 

1412

از روشنایی اندک پنجره به بیرون نگاه کن !

خیابان است که در سکوت و تردید

قدم زنان به هیچ می رود .... !

و هرچه به انتهای آن خیره می مانی

جز سیاهی نمی بینی ...

به آسمان نگاه کن !

ماه

از نگاه هیز و هرزه ی چراغهای شهر

پشت تکه ابری خاکستری پنهان شده ...

و آسمان می داند که هیچ خورشیدی

به معصومیت ماه و

نجابت مهتاب پی نبرده است ...!

هر چند سایه ها جز تاریکی

چیزی از خورشید ندیدند ...

 

از کور سوی اندک پنجره به شهر نگاه کن !

مرگ آهسته آهسته و پاورچین پاورچین

به غارت رویای کودکان می رود ...!

و ماده گربه ای پیر و گرسنه

آبستن از ولگردترین جفت خویش

پنجه به سیه چردگی شب می کشد

و ناله هایش سمفونی مرگبار تولدی دیگر را

سر داده است ....

 

برگرد !

به جای خالی روی تخت نگاه کن !

به آینه

به میزی که صندلی چوبی خالی تر از همیشه

پشت آن افتاده ...

 

به پنجره ی سیاه و تاریک نگاه کن !

باد پرده ی تور غبار گرفته را تکان میدهد ...

آشفته چون نگاهت

سنگین چون نفس هایت

مرده چون قلبت

و اتاق خالی ...

دری که روی پاشنه ی قژ قژ می چرخد

و نفس های آخر عطری که

خبر از یک حادثه می دهد ...

 

انگار قرن ها می گذرد از صدای لبخند و هیاهوی عشق ...

اما هنوز عریانی تنت بوی او را می دهد ...

 

چقدر زود از دست رفت دستهایش ...

شنبه سوم بهمن 1388بانوی باد | 

1411

لبت را بر عاشقانه ترین بوسه ام بسپار ...

 من امشب در آغوش مرگ خواهم خفت ...

یکشنبه بیست و هفتم دی 1388بانوی باد | 

1410

عطری که به پیراهنت زدی

قسمم را شکست

تو بوی بهشت می دادی و

حالا من نزدیک جهنمم ...

یکشنبه بیستم دی 1388بانوی باد | 

1409

امروز صبح زود

وقتی هنوز آفتاب نزده بود

چشمامو با حس نوازش دستات رو گونه ام باز کردم ...

تو نبودی ...

گرگ و میش صبح بود

و سرماي گزنده ی یه صبح دی ماهی

و تنهائی من

که باید یه دوش می گرفتم

و می زدم بیرون و

دوباره دود و دم و شلوغی مترو و BRT و كلاس و جزوه و استاد و ...

حالا هم يه تن مچاله و خسته كه فقط به يه چيز مي تونه فكر كنه :

الان كجائي ... ؟

من دلم خيلي گرفته ...

سه شنبه پانزدهم دی 1388بانوی باد | 

1408

هر چه

به سادگی تو

می اندیشم

بیشتر

به سادگی خود

پی می برم ...

یکشنبه سیزدهم دی 1388بانوی باد | 

1407

هشیار یاشید

فتنه ی جدید

( حکمیت )

شنبه دوازدهم دی 1388بانوی باد

1406

جواب زینب (س) را چگونه می دهیم ؟

جز اینکه باید خون گریه کنیم ...

سکوت = خیانت

سه شنبه هشتم دی 1388بانوی باد | 

1405

تمام پنجره ها بسته است باز

و باز تویی که پنجره را باز می کنی

چهارشنبه دوم دی 1388بانوی باد | 

1404

انارهای دانه دانه و سیب های سرخ و درشت

و طعم هندوانه و آجیل های مشت مشت

خیال می کنم امسال دلم شکسته است

انار و آدم و حوا و سیب و گندم و مشت

محرم و یلدا و ظهر و فرات

دمی که تشنگی آب را عطش می کشت

دوشنبه سی ام آذر 1388بانوی باد | 

1403

عطر موهایت در آب ریخت ...

در کوچه باغ ها

بوی یاس پیچیده ...

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388بانوی باد | 

1402

سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و

پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم:

 من با خداي خود عهد كردم

كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم

هرگز

چشم‌پوشي نكنم.

من با خداي خود پيمان بسته‌ام

كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛

اگر تمام جهان عليه من قيام كنند

دست از حق و حقيقت برنمي‌دارم. "

امام خمینی (ره)

یکشنبه بیست و دوم آذر 1388بانوی باد | 

1401

هر چه قدر پول هایم را می شمارم کم نمی شود !

پول های من که در حساب های بانک سوئیس شماست ...

و چقدر بوی نفت می دهد دستهای من

از بس که پول هایم را شمرده ام !

و این روزها می خواهم دستهایم را آتش بزنم

تا برای سوز شب یلدا اجاقی داشته باشم ...

چهارشنبه هجدهم آذر 1388بانوی باد | 

1400

اشک هایت را پاک کن بانو ...

بخند ...

حالا بیشتر شبیه خودت شده ای !

شبیه رویای کودکی من ...

بخند بانوی ابر و لبخند ...

بخند ...

جمعه سیزدهم آذر 1388بانوی باد | 

1399

هوای دلمان گرفت ...

نماز با ر ا ن خواندیم ...

بغضمان ترکید ...

با ر ا ن بارید ...

حالا نگاه کن !

کمی آن طرف تر

سجده ی شکر رنگین کمان را ...!

زمین خیس از خدا شده ...

جمعه ششم آذر 1388بانوی باد | 

1398

چقدر ثانیه ی نشمرده دارم تا تو ... ؟

بیا ...

شنبه سی ام آبان 1388بانوی باد | 

1397

این همه گفتیم :

با ر ا ن !

با ر ا ن !

با ر ا ن !

حالا که با را ن می بارد

در به در دنبال چتریم ... !!!

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388بانوی باد | 

1396

عبور کن از من

عبور

در اين

بزرگراه خط کشي شده

مسير ما

يکي نيست

من و تو

به هم نمي رسيم

عبور کن

عبور

جمعه پانزدهم آبان 1388بانوی باد | 

1395

باران می بارد

آهسته قدم بردارید !

مبادا

پایتان لیز بخورد

و دل سنگی تان بشکند !

پنجشنبه هفتم آبان 1388بانوی باد | 

1394

برای پدر

برای بابا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ها بر دامنه ی کوهی زندگی کردم ... 

کودکانه دویدم ...

خندیدم ...

زیر باران

باز باران خواندم ...

برای من

آن مرد آمد ...

آن مرد در باران آمد ...

اما برای بابا

هرگز نیامد ...

آن مرد ...

آن مرد بارانی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه ی داس و خیش و گندم و نان و آب و بابا ...

بابا آب داد ...

بابا نان داد ...

قد کشیدم ...

بر ساقه های ترد پیچک مادر پیچیدم ...

بر لب خستگی های پدر شکفتم ...

برای بادکنک نارنجی بغض هایم

نازک و کودکانه

پر از

نازهای دخترانه

بر شانه های باد

هم قدم باران های پائیزی

گریه کردم ...

و هر بهار که به دنیا آمدم

 آتش کودکی بازیگوش و آتش پاره ام را

بر شمع های تولدم خاموش کردم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا بزرگ شده ام ...

هنوز بر دامنه های کوهی سر سبز و ستبر ، 

هر غروب چشم به آسمان می دوزم و

غرق خیال خوش خوشبختی ،

حسرت روزهای رفته را قطره قطره بر گونه ام می چکم ...

حالا ،

که بزرگ شد ام ،

که جوان شده ام ، 

وقتی به من می گویند :

کوله پشتی ات را بردار و از این خانه برو ...

وقتی به من می گویند :

این جا دیگر خانه ی تو نیست ...

مهلت ماندنت به پایان رسیده ...

من همه چیزم را می گذارم و تنها ،

 با یک کوله پر از بغض و خاطره و بهت و دلتنگی ،

بر شانه های افتاده ام ،

پای در راه می گذارم و

به پایین سرازیر می شوم ...

وقتی قلبم از تپش می ایستد و

وقتی سر بر می گردانم تا برای آخرین بار  ،

به کلبه ی کوچکم نگاهی بیاندازم ،

قله ای می بینم

سر به آسمان

دور دور دور ...

دور دور دور ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

آن مرد نیامد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه ...

پدر ...

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388بانوی باد | 

1393

وقتی غرورت را

از حجاب گیسوانت سیاهت بر می داری

به سرخی لبانت آغشته می کنی

در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری

و به سمت دست هایی که

حتی یک لحظه تو را نمی شناسند

تعارف می کنی ،

لحظه ای که

دستانت می لرزد

سرت گیج می رود ...

 و در میان هق هق بغض های نشکسته ات

چگونه می فهمی

صدایی که شنیدی

شکستن قلبت بود

یا غرورت ...

...

ه ی چ

ه م ی ن

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388بانوی باد | 

1392

باران که به شیشه های پنجره خورد

دلم

طوفانی گرفتن شد ... !

شنبه هجدهم مهر 1388بانوی باد | 

1391

نگاه کن!

من هنوز

همان دختر هفت ساله ام !

و هنوز

به دنبال شاپرکها و قاصدکها می دوم ...

و دست های کوچکم

به سمت روشنی سرخ سیب ها دراز است ...

و رنگین کمان

پشت قطره اشک های بغض کودکانه ام طلوع می کند ...

من هفده ساله ام هنوز !

و بلوغ اندام هایم را هم

باور نکرده ام ...

چه کودکانه ی غمگینی ...!

چه رسد به هم آغوشی هزاران هزار شب های نا تمام ...

من هنوز هفت ساله ام !

نگاه کن !

بغض کرده ای آیا ... ؟

برای سیب سرخ این عاشقانه ی غمناک

چه اشک ها که نخواهند ریخت ...

آه ...

هنوز پوست نازک کودکیم

برای این درد های معصومانه

جای ترک خوردن ندارد ...

نگاه کن !

هنوز بلوغ بیست سالگی ام را ندیده ام ... !

و پوست هفت سالگی ام

از بلوغ درد

ترک خورده است ...!

 ...

بیا کنار من بنشین !

زیر سایه ی این درخت تنومند سیب ...

و رویا بهانه ی خوبیست

برای این دیدار !

ومن

دست هایم را قلاب می کنم ،

و تو

به جای من

سیب سرخ را بچین ... !

شنبه یازدهم مهر 1388بانوی باد | 

1390

شبیه آرزو شده ای

حتی رویایت

دست نیافتنی ست ...

دوشنبه ششم مهر 1388بانوی باد | 

1389

لعنت به این زندگی

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388بانوی باد | 

1388

آخرین شعر فروغ

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده

* * *

خسته دل نگاه می کنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است.

* * *

دوست دارمش...

مثل دانه یی که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده یی که اوج را

دوست دارمش...

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت و با همین صفا...

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد  تو را

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی...

کاش خاک می شدی...

* * *

تا دگر تنی

در هجوم روز های دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی رفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه دل تو را نمی شنود

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موجها تو از کنار من

دور می شوی...

باز دور می شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

* * *

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

* * *

مثل من که نیست می شوم...

مثل روز ها...

مثل فصل ها...

مثل آشیانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه یی

تار تار تار می شود

* * *

با کدام بال می توان

از زوال روز ها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟!...

* * *

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 فروغ فرخزاد

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388بانوی باد | 

1387

صدای کودکی می آید از دور

دلش لبخند می خواهد ...

صدای انفجار ظلم می آید ...

دل آن دختر کوچک ٬

نوازش می کند از دور ٬

عروسک های کوچک را ...

دلم از دور می خواهد

که آن کودک ٬ 

بگیرد در میان خود

زمین و خاک میهن را ...

ولی افسوس ٬

که مادر می رود با دود ...

که میهن می شود نابود ...

که مردی نیست ...

که عشقی نیست ...

که انسان نیست ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو رکعت نماز یکشنبه قربه الی الایالات المتحده !

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388بانوی باد | 

1386

برای تمام دخترکان شهر خاکستری درد ...

نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ...

در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬

و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن .....

آری ٬

سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ...

های ٬ های ...

های ...

چه کسی می داند ... ؟

چه کسی می داند ... ؟

...

دلم گرفته است ...

و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند ....

به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار

چشم های معصومشان را بستند

و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ...

کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ...

...

من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ...

در این بیایان خشک بی آرزو ...

در این سکوت پر هراس نا امیدی ...

در این پایان ناگهان من ...

چرا تمام شدم ...؟

چرا ...؟

شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند

و شبی را تا صبح ٬

با همه دنیای روشن من سحر کردند ...

و من

در این تنهایی بی پایان

در این تاریکی مطلق ٬

حتی کور سویی نمی یابم ٬

تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم

و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام

از گونه هایم بزدایم ...  

چه قدر این سرما کشنده است ...

و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ...

و زندگی در گور خفته است ...

...

چه پایانی ...؟

چه پایانی ...؟ 

چه پایانی ...؟ 

که من آن دم که در آغوش عشقی  پاک هیچ نیافتم  ٬ تمام شدم ...!

...

سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬

تمام روزگار من ...

و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ...

کاش بارانی می بارید ...

ولی از کدام ابر ... ؟!

از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟

که رگباری دیگر بر سرم نبارد ...

نه ! 

کاش باران هم نبارد ... 

...

ای تمام پایان سفر !

مرا در بر بگیر ...

مرا در آغوش بگیر ...

از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬

دلگیر و خسته ام ...

ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ...

بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ...

بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ...

بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ...

بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬

کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬

تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ...

آه ...

آرزو های سوخته ام ...

آه ...

رویای بر باد رفته ام ...

آه ...

کودکی بی پناهم ...

دخترک معصوم آبی پوش من ...

دستهایت را به من بسپار ٬

بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ...

عزیزکم ...

چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟

چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟

 چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟

چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟

چرا تو را عاشق کردم ... ؟

چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟

آه ... ای محال ...

دست های کودکی ام را رها کن ... !

مرگ امشب در انتظار ماست ...

ببین ماه چه زیبا می تابد ... !

دست های سرد و کوچکش را می گیرم ...

نسیمی می وزد ...

و عاقبت

نیمه شب

باد ما را با خود

می برد ...

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388بانوی باد | 

1385

بازیگری قبول شدم .

دانشگاه آزاد .

نمی دونم برم یا نه ...

دوست داشتم

فیلمنامه نویسی

قبول شم .

جمعه سیزدهم شهریور 1388بانوی باد | 

1384

خودت را خسته نکن !

بی هوده به دنبال

نشانی باران نگرد ...

نگاهی

به روزهای تقویم بینداز :

ابرها

گل ها

باران

همه مرده اند ...

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388بانوی باد | 

Archive