بانوی باد
1396 عبور کن از من عبور در اين بزرگراه خط کشي شده مسير ما يکي نيست من و تو به هم نمي رسيم عبور کن عبور 1395 باران می بارد آهسته قدم بردارید ! مبادا پایتان لیز بخورد و دل سنگی تان بشکند ! 1394 برای پدر برای بابا ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سال ها بر دامنه ی کوهی زندگی کردم ... کودکانه دویدم ... خندیدم ... زیر باران باز باران خواندم ... برای من آن مرد آمد ... آن مرد در باران آمد ... اما برای بابا هرگز نیامد ... آن مرد ... آن مرد بارانی ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ قصه ی داس و خیش و گندم و نان و آب و بابا ... بابا آب داد ... بابا نان داد ... قد کشیدم ... بر ساقه های ترد پیچک مادر پیچیدم ... بر لب خستگی های پدر شکفتم ... برای بادکنک نارنجی بغض هایم نازک و کودکانه پر از نازهای دخترانه بر شانه های باد هم قدم باران های پائیزی گریه کردم ... و هر بهار که به دنیا آمدم آتش کودکی بازیگوش و آتش پاره ام را بر شمع های تولدم خاموش کردم ... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ حالا بزرگ شده ام ... هنوز بر دامنه های کوهی سر سبز و ستبر ، هر غروب چشم به آسمان می دوزم و غرق خیال خوش خوشبختی ، حسرت روزهای رفته را قطره قطره بر گونه ام می چکم ... حالا ، که بزرگ شد ام ، که جوان شده ام ، وقتی به من می گویند : کوله پشتی ات را بردار و از این خانه برو ... وقتی به من می گویند : این جا دیگر خانه ی تو نیست ... مهلت ماندنت به پایان رسیده ... من همه چیزم را می گذارم و تنها ، با یک کوله پر از بغض و خاطره و بهت و دلتنگی ، بر شانه های افتاده ام ، پای در راه می گذارم و به پایین سرازیر می شوم ... وقتی قلبم از تپش می ایستد و وقتی سر بر می گردانم تا برای آخرین بار ، به کلبه ی کوچکم نگاهی بیاندازم ، قله ای می بینم سر به آسمان دور دور دور ... دور دور دور ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــ آن مرد نیامد ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــ آه ... پدر ... 1393 وقتی غرورت را از حجاب گیسوانت سیاهت بر می داری به سرخی لبانت آغشته می کنی در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری و به سمت دست هایی که حتی یک لحظه تو را نمی شناسند تعارف می کنی ، لحظه ای که دستانت می لرزد سرت گیج می رود ... و در میان هق هق بغض های نشکسته ات چگونه می فهمی صدایی که شنیدی شکستن قلبت بود یا غرورت ... ... ه ی چ ه م ی ن 1392 باران که به شیشه های پنجره خورد دلم طوفانی گرفتن شد ... ! 1391 نگاه کن! من هنوز همان دختر هفت ساله ام ! و هنوز به دنبال شاپرکها و قاصدکها می دوم ... و دست های کوچکم به سمت روشنی سرخ سیب ها دراز است ... و رنگین کمان پشت قطره اشک های بغض کودکانه ام طلوع می کند ... من هفده ساله ام هنوز ! و بلوغ اندام هایم را هم باور نکرده ام ... چه کودکانه ی غمگینی ...! چه رسد به هم آغوشی هزاران هزار شب های نا تمام ... من هنوز هفت ساله ام ! نگاه کن ! بغض کرده ای آیا ... ؟ برای سیب سرخ این عاشقانه ی غمناک چه اشک ها که نخواهند ریخت ... آه ... هنوز پوست نازک کودکیم برای این درد های معصومانه جای ترک خوردن ندارد ... نگاه کن ! هنوز بلوغ بیست سالگی ام را ندیده ام ... ! و پوست هفت سالگی ام از بلوغ درد ترک خورده است ...! ... بیا کنار من بنشین ! زیر سایه ی این درخت تنومند سیب ... و رویا بهانه ی خوبیست برای این دیدار ! ومن دست هایم را قلاب می کنم ، و تو به جای من سیب سرخ را بچین ... ! 1390 شبیه آرزو شده ای حتی رویایت دست نیافتنی ست ... 1389 لعنت به این زندگی 1388 آخرین شعر فروغ خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب * * * از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کند جویبار گیسوان خیس من روی سینه اش روان شده بوی بومی تنش در تنم وزان شده * * * خسته دل نگاه می کنم آسمان به روی صورتش خمیده است دست او میان ماسه های داغ با شکسته دانه هایی از صدف یک خط سپید بی نشان کشیده است. * * * دوست دارمش... مثل دانه یی که نور را مثل مزرعی که باد را مثل زورقی که موج را یا پرنده یی که اوج را دوست دارمش... * * * از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کنم کاش با همین سکوت و با همین صفا در میان بازوان من خاک می شدی با همین سکوت و با همین صفا... در میان بازوان من زیر سایبان گیسوان من لحظه ای که می مکد تو را سرزمین تشنه ی تن جوان من چون لطیف بارشی یا مه نوازشی کاش خاک می شدی... کاش خاک می شدی... * * * تا دگر تنی در هجوم روز های دور از تن تو رنگ و بو نمی گرفت با تن تو خو نمی رفت تا دگر زنی در نشیب سینه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی غنود سوی خانه ات نمی دوید نغمه دل تو را نمی شنود * * * از میان پلک های نیمه باز خسته دل نگاه می کنم مثل موجها تو از کنار من دور می شوی... باز دور می شوی... روی خط سربی افق یک شیار نور می شوی * * * با چه می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام بوسه با کدام لب؟ در کدام لحظه در کدام شب؟ * * * مثل من که نیست می شوم... مثل روز ها... مثل فصل ها... مثل آشیانه ها... او هم عاقبت در میان سایه ها غبار می شود مثل عکس کهنه یی تار تار تار می شود * * * با کدام بال می توان از زوال روز ها و سوزها گریخت! با کدام اشک می توان پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟ با کدام دست می توان عشق را به بند جاودان کشید؟ با کدام دست؟!... * * * خواب خواب خواب او غنوده است روی ماسه های گرم زیر نور تند آفتاب فروغ فرخزاد 1387 صدای کودکی می آید از دور دلش لبخند می خواهد ... صدای انفجار ظلم می آید ... دل آن دختر کوچک ٬ نوازش می کند از دور ٬ عروسک های کوچک را ... دلم از دور می خواهد که آن کودک ٬ بگیرد در میان خود زمین و خاک میهن را ... ولی افسوس ٬ که مادر می رود با دود ... که میهن می شود نابود ... که مردی نیست ... که عشقی نیست ... که انسان نیست ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 1386 برای تمام دخترکان شهر خاکستری درد ... نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ... در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬ و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن ..... آری ٬ سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ... های ٬ های ... های ... چه کسی می داند ... ؟ چه کسی می داند ... ؟ ... دلم گرفته است ... و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند .... به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار چشم های معصومشان را بستند و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ... کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ... ... من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ... در این بیایان خشک بی آرزو ... در این سکوت پر هراس نا امیدی ... در این پایان ناگهان من ... چرا تمام شدم ...؟ چرا ...؟ شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند و شبی را تا صبح ٬ با همه دنیای روشن من سحر کردند ... و من در این تنهایی بی پایان در این تاریکی مطلق ٬ حتی کور سویی نمی یابم ٬ تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام از گونه هایم بزدایم ... چه قدر این سرما کشنده است ... و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ... و زندگی در گور خفته است ... ... چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ که من آن دم که در آغوش عشقی پاک هیچ نیافتم ٬ تمام شدم ...! ... سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬ تمام روزگار من ... و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ... کاش بارانی می بارید ... ولی از کدام ابر ... ؟! از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟ که رگباری دیگر بر سرم نبارد ... نه ! کاش باران هم نبارد ... ... ای تمام پایان سفر ! مرا در بر بگیر ... مرا در آغوش بگیر ... از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬ دلگیر و خسته ام ... ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ... بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ... بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ... بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ... بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬ کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬ تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ... آه ... آرزو های سوخته ام ... آه ... رویای بر باد رفته ام ... آه ... کودکی بی پناهم ... دخترک معصوم آبی پوش من ... دستهایت را به من بسپار ٬ بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ... عزیزکم ... چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟ چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟ چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟ چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟ چرا تو را عاشق کردم ... ؟ چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟ آه ... ای محال ... دست های کودکی ام را رها کن ... ! مرگ امشب در انتظار ماست ... ببین ماه چه زیبا می تابد ... ! دست های سرد و کوچکش را می گیرم ... نسیمی می وزد ... و عاقبت نیمه شب باد ما را با خود می برد ... 1385 بازیگری قبول شدم . دانشگاه آزاد . نمی دونم برم یا نه ... دوست داشتم فیلمنامه نویسی قبول شم . 1384 خودت را خسته نکن ! بی هوده به دنبال نشانی باران نگرد ... نگاهی به روزهای تقویم بینداز : ابرها گل ها باران همه مرده اند ... 1383 نه !!! نمی توانی بگوئی تمام شد ... ! وقتی هنوز فرصتی هست تا در تقاطع دست هایمان یکدیگر را ملاقات کنیم ... 1382
مي خواهم بروم ... مي خواهم چمداني را كه به اندازه ي پيراهن تنهائي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم ... بايد امشب بروم ... گر چه هيچ كس حتي ، يك بار صدايم هم نكرد ... اما ... بايد امشب بروم ... 1381 می دانستم دیگر دوستم نداری ... می دیدم نگاهت در پی ... می رفتی دست در دست و شانه به شانه ی ... مچت را گرفتم ... ! ساعت مچیت خوابیده بود ! باورم شد : مردنت را ... 1380 تو را از آغوش خود می رانم ! برای عاشق بودن هوای اتاقت گرم است ... ! ... میخواهمت ! لب تخت نشسته ام ... بی تو ... هوای اتاقم سرد است ... ! 1379 پرواز پرواز پرواز باران ... ابر ... پرنده ... یادت هست از ترس خیس شدن بالهایمان را زیر درخت سیب جا گذاشتیم ... ؟ آه ... حوای سیب های کال ! دیگر نچین ... 1378 کاری برای بنفشه ها نکرده ه ام ! غروب روزی که آفتابگردانمان چشمهایش را بست و به روی آفتاب بی فروغ فردا نگشود ، من ، ناگهان، از میان لی لی و کوچه های خاکی بزرگ شدم ! حکایت تلخی ست برای باران ! بزرگ که می شوی دیگر ابر چشم هایت خیس پرستو نمی شود ... و از نگاهت بوی نم خاک باران خورده بر نمی خیزد ... تو می مانی و یک دنیا غم کوچ پرستوی کودکی ... و ایوان خالی آرزو ... 1377 شعرهایت را برای کسی که عاشق نیست نخوان ! عطر شعرهایت را نمی تواند نفس بکشد ... گنگ می ماند ! عطر احساست را ارزان نفروش ... 1376 باید فکری برای شعرهایی که نگفته ای بکنی ... ! اگر دیگر کاغذ سپیدی پیدا نکنی ! اگر نوک مدادت بشکند ! اگر ماهی ها بمیرند ! اگر رویا تمام شود ! اگر فردا دیگر چشم هایت را باز نکنی ... نه ! باید فکری بکنی ... 1375 1374 تمام ۲۴ سال عمر ۳۶۵ روز هر سال ۳۰ روز هر ماه ۷ روز هر هفته ۲۴ ساعت هر روز ۶۰ دقیقه ی هر ساعت ۶۰ ثانیه ی هر دقیقه هرلحظه ی هر ثانیه حالا فهمیدم : بی تو هیچ بود به هیچ گذشت به هیچ هیچ 1373 آرزوی یک آرزو ! دریغ د ر ی ی ی ی ی غ 1372 انگار واژه ها تمام شده اند مثل تمام رویاهایم آآآ ه 1371 یک د ل گ ر ف ت ه و دیگر ه ی چ 1370 قاتل : ـ مادر مقتول : ـ کودک جرم : ـ سقط جنین حکم : ـ تنهائی ابد 1369 وقتی در برابرش ایستاده ام و تو هرگز کنارم نیستی ... 1368 ديراست گاليا ه.ا.سايه 1365 پیاده رو باران قدم های من بی تو شهر غریب و ... پایان ما The end





در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من