تبليغاتX
سایه روشن های یک زن

سایه روشن های یک زن

بانوی باد

1396

عبور کن از من

عبور

در اين

بزرگراه خط کشي شده

مسير ما

يکي نيست

من و تو

به هم نمي رسيم

عبور کن

عبور

جمعه پانزدهم آبان 1388بانوی باد | 

1395

باران می بارد

آهسته قدم بردارید !

مبادا

پایتان لیز بخورد

و دل سنگی تان بشکند !

پنجشنبه هفتم آبان 1388بانوی باد | 

1394

برای پدر

برای بابا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سال ها بر دامنه ی کوهی زندگی کردم ... 

کودکانه دویدم ...

خندیدم ...

زیر باران

باز باران خواندم ...

برای من

آن مرد آمد ...

آن مرد در باران آمد ...

اما برای بابا

هرگز نیامد ...

آن مرد ...

آن مرد بارانی ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه ی داس و خیش و گندم و نان و آب و بابا ...

بابا آب داد ...

بابا نان داد ...

قد کشیدم ...

بر ساقه های ترد پیچک مادر پیچیدم ...

بر لب خستگی های پدر شکفتم ...

برای بادکنک نارنجی بغض هایم

نازک و کودکانه

پر از

نازهای دخترانه

بر شانه های باد

هم قدم باران های پائیزی

گریه کردم ...

و هر بهار که به دنیا آمدم

 آتش کودکی بازیگوش و آتش پاره ام را

بر شمع های تولدم خاموش کردم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا بزرگ شده ام ...

هنوز بر دامنه های کوهی سر سبز و ستبر ، 

هر غروب چشم به آسمان می دوزم و

غرق خیال خوش خوشبختی ،

حسرت روزهای رفته را قطره قطره بر گونه ام می چکم ...

حالا ،

که بزرگ شد ام ،

که جوان شده ام ، 

وقتی به من می گویند :

کوله پشتی ات را بردار و از این خانه برو ...

وقتی به من می گویند :

این جا دیگر خانه ی تو نیست ...

مهلت ماندنت به پایان رسیده ...

من همه چیزم را می گذارم و تنها ،

 با یک کوله پر از بغض و خاطره و بهت و دلتنگی ،

بر شانه های افتاده ام ،

پای در راه می گذارم و

به پایین سرازیر می شوم ...

وقتی قلبم از تپش می ایستد و

وقتی سر بر می گردانم تا برای آخرین بار  ،

به کلبه ی کوچکم نگاهی بیاندازم ،

قله ای می بینم

سر به آسمان

دور دور دور ...

دور دور دور ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ 

آن مرد نیامد ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

آه ...

پدر ...

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388بانوی باد | 

1393

وقتی غرورت را

از حجاب گیسوانت سیاهت بر می داری

به سرخی لبانت آغشته می کنی

در ظرفی از شیشه ی دلت می گذاری

و به سمت دست هایی که

حتی یک لحظه تو را نمی شناسند

تعارف می کنی ،

لحظه ای که

دستانت می لرزد

سرت گیج می رود ...

 و در میان هق هق بغض های نشکسته ات

چگونه می فهمی

صدایی که شنیدی

شکستن قلبت بود

یا غرورت ...

...

ه ی چ

ه م ی ن

پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388بانوی باد | 

1392

باران که به شیشه های پنجره خورد

دلم

طوفانی گرفتن شد ... !

شنبه هجدهم مهر 1388بانوی باد | 

1391

نگاه کن!

من هنوز

همان دختر هفت ساله ام !

و هنوز

به دنبال شاپرکها و قاصدکها می دوم ...

و دست های کوچکم

به سمت روشنی سرخ سیب ها دراز است ...

و رنگین کمان

پشت قطره اشک های بغض کودکانه ام طلوع می کند ...

من هفده ساله ام هنوز !

و بلوغ اندام هایم را هم

باور نکرده ام ...

چه کودکانه ی غمگینی ...!

چه رسد به هم آغوشی هزاران هزار شب های نا تمام ...

من هنوز هفت ساله ام !

نگاه کن !

بغض کرده ای آیا ... ؟

برای سیب سرخ این عاشقانه ی غمناک

چه اشک ها که نخواهند ریخت ...

آه ...

هنوز پوست نازک کودکیم

برای این درد های معصومانه

جای ترک خوردن ندارد ...

نگاه کن !

هنوز بلوغ بیست سالگی ام را ندیده ام ... !

و پوست هفت سالگی ام

از بلوغ درد

ترک خورده است ...!

 ...

بیا کنار من بنشین !

زیر سایه ی این درخت تنومند سیب ...

و رویا بهانه ی خوبیست

برای این دیدار !

ومن

دست هایم را قلاب می کنم ،

و تو

به جای من

سیب سرخ را بچین ... !

شنبه یازدهم مهر 1388بانوی باد | 

1390

شبیه آرزو شده ای

حتی رویایت

دست نیافتنی ست ...

دوشنبه ششم مهر 1388بانوی باد | 

1389

لعنت به این زندگی

سه شنبه سی و یکم شهریور 1388بانوی باد | 

1388

آخرین شعر فروغ

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کند

جویبار گیسوان خیس من

روی سینه اش روان شده

بوی بومی تنش

در تنم وزان شده

* * *

خسته دل نگاه می کنم

آسمان به روی صورتش خمیده است

دست او میان ماسه های داغ

با شکسته دانه هایی از صدف

یک خط سپید بی نشان کشیده است.

* * *

دوست دارمش...

مثل دانه یی که نور را

مثل مزرعی که باد را

مثل زورقی که موج را

یا پرنده یی که اوج را

دوست دارمش...

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

کاش با همین سکوت و با همین صفا

در میان بازوان من

خاک می شدی

با همین سکوت و با همین صفا...

در میان بازوان من

زیر سایبان گیسوان من

لحظه ای که می مکد  تو را

سرزمین تشنه ی تن جوان من

چون لطیف بارشی

یا مه نوازشی

کاش خاک می شدی...

کاش خاک می شدی...

* * *

تا دگر تنی

در هجوم روز های دور

از تن تو رنگ و بو نمی گرفت

با تن تو خو نمی رفت

تا دگر زنی

در نشیب سینه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی غنود

سوی خانه ات نمی دوید

نغمه دل تو را نمی شنود

* * *

از میان پلک های نیمه باز

خسته دل نگاه می کنم

مثل موجها تو از کنار من

دور می شوی...

باز دور می شوی...

روی خط سربی افق

یک شیار نور می شوی

* * *

با چه می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام بوسه با کدام لب؟

در کدام لحظه در کدام شب؟

* * *

مثل من که نیست می شوم...

مثل روز ها...

مثل فصل ها...

مثل آشیانه ها...

او هم عاقبت

در میان سایه ها غبار می شود

مثل عکس کهنه یی

تار تار تار می شود

* * *

با کدام بال می توان

از زوال روز ها و سوزها گریخت!

با کدام اشک می توان

پرده بر نگاه خیره ی زمان کشید؟

با کدام دست می توان

عشق را به بند جاودان کشید؟

با کدام دست؟!...

* * *

خواب خواب خواب

او غنوده است

روی ماسه های گرم

زیر نور تند آفتاب

 فروغ فرخزاد

یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388بانوی باد | 

1387

صدای کودکی می آید از دور

دلش لبخند می خواهد ...

صدای انفجار ظلم می آید ...

دل آن دختر کوچک ٬

نوازش می کند از دور ٬

عروسک های کوچک را ...

دلم از دور می خواهد

که آن کودک ٬ 

بگیرد در میان خود

زمین و خاک میهن را ...

ولی افسوس ٬

که مادر می رود با دود ...

که میهن می شود نابود ...

که مردی نیست ...

که عشقی نیست ...

که انسان نیست ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو رکعت نماز یکشنبه قربه الی الایالات المتحده !

دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388بانوی باد | 

1386

برای تمام دخترکان شهر خاکستری درد ...

نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ...

در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬

و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن .....

آری ٬

سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ...

های ٬ های ...

های ...

چه کسی می داند ... ؟

چه کسی می داند ... ؟

...

دلم گرفته است ...

و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند ....

به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار

چشم های معصومشان را بستند

و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ...

کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ...

...

من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ...

در این بیایان خشک بی آرزو ...

در این سکوت پر هراس نا امیدی ...

در این پایان ناگهان من ...

چرا تمام شدم ...؟

چرا ...؟

شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند

و شبی را تا صبح ٬

با همه دنیای روشن من سحر کردند ...

و من

در این تنهایی بی پایان

در این تاریکی مطلق ٬

حتی کور سویی نمی یابم ٬

تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم

و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام

از گونه هایم بزدایم ...  

چه قدر این سرما کشنده است ...

و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ...

و زندگی در گور خفته است ...

...

چه پایانی ...؟

چه پایانی ...؟ 

چه پایانی ...؟ 

که من آن دم که در آغوش عشقی  پاک هیچ نیافتم  ٬ تمام شدم ...!

...

سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬

تمام روزگار من ...

و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ...

کاش بارانی می بارید ...

ولی از کدام ابر ... ؟!

از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟

که رگباری دیگر بر سرم نبارد ...

نه ! 

کاش باران هم نبارد ... 

...

ای تمام پایان سفر !

مرا در بر بگیر ...

مرا در آغوش بگیر ...

از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬

دلگیر و خسته ام ...

ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ...

بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ...

بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ...

بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ...

بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬

کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬

تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ...

آه ...

آرزو های سوخته ام ...

آه ...

رویای بر باد رفته ام ...

آه ...

کودکی بی پناهم ...

دخترک معصوم آبی پوش من ...

دستهایت را به من بسپار ٬

بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ...

عزیزکم ...

چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟

چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟

 چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟

چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟

چرا تو را عاشق کردم ... ؟

چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟

آه ... ای محال ...

دست های کودکی ام را رها کن ... !

مرگ امشب در انتظار ماست ...

ببین ماه چه زیبا می تابد ... !

دست های سرد و کوچکش را می گیرم ...

نسیمی می وزد ...

و عاقبت

نیمه شب

باد ما را با خود

می برد ...

یکشنبه پانزدهم شهریور 1388بانوی باد | 

1385

بازیگری قبول شدم .

دانشگاه آزاد .

نمی دونم برم یا نه ...

دوست داشتم

فیلمنامه نویسی

قبول شم .

جمعه سیزدهم شهریور 1388بانوی باد | 

1384

خودت را خسته نکن !

بی هوده به دنبال

نشانی باران نگرد ...

نگاهی

به روزهای تقویم بینداز :

ابرها

گل ها

باران

همه مرده اند ...

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388بانوی باد | 

1383

نه !!!

نمی توانی

بگوئی

تمام شد ... !

وقتی

هنوز

فرصتی

هست

تا

در

تقاطع

دست هایمان

یکدیگر

را

ملاقات کنیم ...

چهارشنبه چهارم شهریور 1388بانوی باد | 

1382

مي خواهم بروم ...

مي خواهم

چمداني را

كه

به اندازه ي

پيراهن تنهائي من

جا دارد

بردارم

و به سمتي

بروم ...

بايد امشب بروم ...

گر چه

هيچ كس

حتي ،

يك بار

صدايم هم نكرد ...

اما ...

بايد امشب بروم ...


سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388بانوی باد | 

1381

می دانستم

دیگر

دوستم نداری ...

می دیدم

نگاهت

در پی ...

می رفتی

دست در دست

و

شانه به شانه ی ...

مچت را گرفتم ... !

ساعت مچیت

خوابیده بود !

باورم شد :

مردنت را ...

 

دوشنبه دوازدهم مرداد 1388بانوی باد | 

1380

تو را از آغوش خود می رانم !

برای

عاشق بودن

هوای اتاقت

گرم است ... !

...

میخواهمت !

لب تخت نشسته ام ...

بی تو ...

هوای اتاقم

سرد است ... !

شنبه دهم مرداد 1388بانوی باد | 

1379

پرواز

پرواز

پرواز

باران ...

ابر ...

پرنده ...

یادت هست

از ترس خیس شدن

بالهایمان را

زیر درخت سیب جا گذاشتیم  ... ؟

آه ...

حوای سیب های کال !

دیگر نچین ...

شنبه دهم مرداد 1388بانوی باد | 

1378

کاری برای بنفشه ها نکرده ه ام !

غروب روزی

که آفتابگردانمان

چشمهایش را

بست و

به روی

آفتاب بی فروغ فردا

نگشود ،

من ،

ناگهان،

از میان

لی لی و کوچه های خاکی

بزرگ شدم !

حکایت تلخی ست برای باران !

بزرگ که می شوی

دیگر

ابر چشم هایت

خیس پرستو نمی شود ...

و از نگاهت

بوی نم خاک باران خورده

بر نمی خیزد ...

تو می مانی و

یک دنیا

غم کوچ پرستوی کودکی ...

و ایوان خالی آرزو ...

شنبه دهم مرداد 1388بانوی باد | 

1377

شعرهایت را

برای

کسی که

عاشق نیست

نخوان !

عطر شعرهایت را

نمی تواند نفس بکشد ...

گنگ می ماند !

عطر احساست را

ارزان نفروش ...

شنبه دهم مرداد 1388بانوی باد | 

1376

باید فکری برای شعرهایی که

نگفته ای بکنی ... !

اگر

دیگر

کاغذ سپیدی پیدا نکنی !

اگر

نوک مدادت بشکند !

اگر ماهی ها بمیرند !

اگر

رویا تمام شود !

اگر

فردا

دیگر

چشم هایت را

باز نکنی ...

نه !

باید فکری بکنی ...

 

شنبه دهم مرداد 1388بانوی باد | 

1375

آلومیا

جمعه بیست و ششم تیر 1388بانوی باد

1374

تمام ۲۴ سال عمر

۳۶۵ روز هر سال

۳۰ روز هر ماه

۷ روز هر هفته

۲۴ ساعت هر روز

۶۰ دقیقه ی هر ساعت

۶۰ ثانیه ی هر دقیقه

هرلحظه ی هر ثانیه

حالا فهمیدم :

بی تو

هیچ بود

به هیچ گذشت

 به هیچ

هیچ

دوشنبه هشتم تیر 1388بانوی باد | 

1373

آرزوی

یک 

آرزو !                                  

دریغ

د ر ی ی ی ی ی غ

جمعه پنجم تیر 1388بانوی باد | 

1372

انگار واژه ها تمام شده اند

مثل

تمام

رویاهایم

آآآ  ه

پنجشنبه چهارم تیر 1388بانوی باد | 

1371

یک

د ل گ ر ف ت ه

و دیگر

ه ی چ

سه شنبه پنجم خرداد 1388بانوی باد | 

1370

قاتل :

ـ مادر

مقتول :

ـ کودک

جرم :

ـ سقط جنین

حکم :

ـ تنهائی ابد

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388بانوی باد | 

1369

حقیقت
 
...
 
آینه دروغ نمی گوید

وقتی در برابرش ایستاده ام

و تو

هرگز کنارم نیستی ...

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388بانوی باد | 

1368

ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت مجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

ه.ا.سايه

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388بانوی باد | 

1365

پیاده رو

باران

قدم های من

بی تو

شهر غریب

و ...

پایان ما

The end

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388بانوی باد |